تبليغاتX
يك زن ِ بسيار بسيار معمولي
   
يك زن ِ بسيار بسيار معمولي
 
 
آرشيو مطالب

اردیبهشت 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

____________________
مطالب اخير

دوشنبه ها، هميشه عزيزند.

اردي بهشت...

اسم تو نشونه بوده ...

بهار ه بهار ه غصه بيشماره

يكشنبه هاي اينجا

زخمه هايت..زخمه هايم..زخم هايش

بر شنبه هم برف مي بارد البته!ا

ديگر نديدمت،‌ نه در باد و نه در فانوس

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه 25 اردیبهشت1391

دوشنبه ها، هميشه عزيزند.

دستم نمي رود به كاري...نشسته ام اينجا، تو بيايي و دق الباب كني تمام خبرهاي خوش را كه بهار رسيده است..كه هوا عالي است و آدم ها، وقتشان است براي عاشقي.

نشسته ام كه كسي بيايد، كه آن كس تو باشي و تمام شود تمام خاطره هايي كه بوي تلخي شان هزار هزار فاصله را پر ميكرد وقتي نبودي...وقتي نخواستي كه بيايي. ما منتظر مانديم، ما تنها نمانديم، ما زندگي را گذرانديم اما هنوز هم كسي نشسته است اينجا، من نشسته ام كه كسي بيايد كه بلد باشد تمام خاطره ها را دوباره زندگي كند. ببين...بهار آمده، همه جا سبز است، درخت ها عاشق اند باز، اما چه كلمه هاي كليشه اي...بهار، تابستان يا زمستان! چه فرق مي كند وقتي تو، هميشه پاييزي.....

 
 

سه شنبه 19 اردیبهشت1391

اردي بهشت...

اول- من اينجا اعتراف مي كنم كه بد وبلاگ نويسي هستم. خودم خيلي خوب واقفم به اين واقعيت. شما من را سرزنش نكنين پس.

دوم- مي گن تو زندگي، يه جاهايي هس كه آدم بايد بياد خيلي قشــــــــــــــــــنـگ سرشو بالا بگيره و بگه "اشتباه كردم خب، چيه مگه!" 

سوم- من نمي دونم چرا، اما انگار اين بهار، يكي از جون دار ترين، عطر دارترين و سبز ترين بهاراي زنديگمه... زندگي شايد همين باشه، همين حس كردن لحظه هاي اين طوري.

چهارم- به جان خودم اگه تابستون امسالم مثه پارسال آتيش بارون باشه، نامردم اگه نيام اينجا داد و قال نكنم! ما اينجور آدم تحت تاثير هوا و دمايي هستيم :دي

پنجم- مامانم، عزيزترين كسيه كه شايد بيشتر از هر كسي رنجوندمش. اينجا رو كه نمي خونه اما كاش بدونه چقد وقتايي كه بيخودي دعوا كرديم و من بعدش رفتم تُو اتاقمُ در نيومدم، دلم خواسته برم بيرونُ بگم مامان، غلط كردم.... 

ماچ از روي مامانم.

 
 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

اسم تو نشونه بوده ...

نام تو كه باشد

بي نقطه هم

سر خط مي رود قلمم

و چيزي

شبيه شعر آغاز مي شود

چيزي شبيه ترنم شادي

در ميانه نبردي سخت

باران بي هنگام بهاري

در خشك ترين موسم تنهايي

.

.

.

چشمهايم را باز مي كنم

جوانه ها را از دفترم ميچينم

و تا رسيدن بهاري  ديگر

منتظر مي مانم.

 
 

شنبه 2 اردیبهشت1391

بهار ه بهار ه غصه بيشماره

- خب، بهار شده. بعله! خيلي هم بهار قشنگ و سبز و بلايي هم شده! مبارك باشد.

- حال ما خوب نيس! حالا تو باور نكن! اما واقعن اينجور حال ناخوشي داريم كه داريم از روش هاي استاپ ذهني استفاده مي كنيم.

- يك جايي نوشتم فردا كه بيايد...باران كه ببارد...قطارهاي رفته از ايستگاه كه بازگردند..تو زيبا مي شوي. آقا جان، فردا آمد، باران كه هيچ، سيل هم آمد، مني هم كه در ايستگاه قطار بودم اين چند روز را، ديدم كه قطارهاي رفته ي همه ي آدم هاي منتظر برگشتند اما تو چرا پس زيبا نشدي جان ِ دل؟

- خودتان را دوست داشته باشيد، كسي نيس كه شما را بيش از خودش و خودتان دوست داشته باشد! 

- سلام بر مرضيه ي شاوردي كه من را دعوا كرد :دي


* عنوان: سال 2000 و ماجراي صفرهاش و بهم ريختن دنيا و اينا يادتونه؟ ميگن اون سال ليلا فروهر يه ترانه اي خونده اين شكلي: سال دو هزاره، غصه بيشماره!!!!! حالا ماهم همون!


 
 

دوشنبه 22 اسفند1390

باید خودم را ببرم خانه ،
باید صورتش را بشویم؛
ببرم دراز بکشد
دلداری اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می گذرد که غصه نخورد ؛
باید خودم را ببرم بخوابد
خسته است ...

 
 

یکشنبه 16 بهمن1390

يكشنبه هاي اينجا

خانه ات سرد است؟

خورشيدي در پاكت مي گذارم 

و برايت پست مي كنم

ستاره ي كوچكي در كلمه اي بگذار 

و به آسمانم روانه كن

بسيار تاريكم


*/من بيست و نه ساله شدم...عددم سنگين است.


 
 

دوشنبه 10 بهمن1390

زخمه هايت..زخمه هايم..زخم هايش

توي يه بي رمقي محضم. يه حس كشدار و مانا كه هر روز كه بيدار ميشم اولين چيزي كه بهش فك ميكنم اونه. تو دنياي بيدار شدن هاي اسنوزي، تصوير سازي اون لامپي كه رو كله ي طرف روشن ميشه و اين يعني در يك "آن" همه چيز براي شخصيت كارتوني معلوم شده، خيلي منطقي نيس. چرا؟! چون ما ها تو همون كارتونا ديديم كه همون شخصيت كارتوني، با چندين بار زدن تو سر ساعت زنگ دار دو كلاهي بيدار ميشه! اما خب، بدون تصوير لامپ و ساعت زنگ دار كنار پاتختي، باز هم ميشه من اينجا بنويسم كه درست وقتي چشامو واميكنم اولين چيزي كه تو ذهنم روشن ميشه اينه كه "دوباره هس"... گاهي آدم دلش مي خواد زخماش مثه دندوناي كرم خورده باشن. درد دارن، توانت رو ميگيرن، براي خلاصي ازشون خون و صدا و بي حسي و چيزاي ديگه رو تحمل مي كني اما ته ش...ته ش فقط جاي خاليش مي مونه. ديگه خون نيس...ديگه درد نيس..ديگه گريه و زاري و لپ باد كرده نيس.. فقط يه بازي هميشگي زبون و جاي خالي باقي مي مونه. يه بازي كه هي بگردي و بگي عه ه ه اينجا بودااا! اينجا بودا كه درد ميكرد، كه اون دندون خرابه بود. بعضي زخما هميشه هستن لعنتيا! هميشه تازه ن... هميشه بي هيچ اشاره اي خونشون راه ميافته باز. بعضي زخما رو اگه خوردي، ديگه خوردي! دنتيست منتيستي براشون وجود نداره! بي حسي، ري اندو، درمان ريشه...هيچي... تنها كاري كه شايد، اونم شايد بشه كرد چسب زخم زدن روشونه. واسه كمتر ديدنشون، واسه اينكه شب كه مي خوابي اقلن بدون نگا كردن بهشون بخوابي...

اما صب، وقتي اون چراغه روشن شد، زخمه س كه  ميگه: "سلام، من اينجام، ايناهاشم..."

 
 

شنبه 1 بهمن1390

بر شنبه هم برف مي بارد البته!ا

دستم نمي ره به نوشتن. نه كه حرف نباشه ها، نه! هس اتفاقن. تو اون مودم نيستم كه افه ور دارم "آخه حرفا كه همه گفتني نيس"...نوشتن از بعضي چيزا خيلي بلدي ميخواد. اينكه بعضي حس ها، موقعيت ها، خاطره ها، يا مخاطره ها رو چه جوري بنويسي كه لوث(لوس؟) نشه. اينكه بلد باشي شرايطي رو كه مخصوص به توئه جوري ببيني و تعريفش كني، تحليلش كني و يا بسطش بدي و ازش نتيجه بگيري كه عموميت پيدا كنه و قابل خوندن برا همه باشه، اينجا دفتر خاطرات نيس كه! آقا جان نوشتن سخته! كار هر كسي نيس. ماهم كه داريم تو اين خونه مينويسيم مشقم نه، در حد تاتي تاتي هستيم. واسه دل خودمون مي نويسيم و گرنه كه ما كجا و نوشتن در كجا؟! 

سلامت باشيد همتون

 

 
 

یکشنبه 11 دی1390

من هر چه كاشتم شبدر افتاد به جانش، دستم نمي رود به دانه هاي كنار گلدان.

بايد اينبار خاطره ي بهار را پاك كنم از ذهن باغ. اين پاييز هميشه مانده ي اينجا، رفيق باد است و شريك اين قافله ي لاله و شبدر...من چشم هايم را شستم، لاله هاي من همه شبدر بودند...

 
 

شنبه 10 دی1390

ديگر نديدمت،‌ نه در باد و نه در فانوس

من از ميان همه ي شما، منتظر كسي بودم، كه نيامد!

به گمانم دريا، چشمي براي گريستن نداشت،

ورنه آن پرنده ي بي جفت

به جاي نم يكي قطره ي باران

چشم به راه دو ديده ي من از دريا نمي گريخت.


 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود